نامه ی اول

به نام خدا

 

این نامه ای ست برای محسن و میثاق بوالحسنی، برای زهرا ملوکی، برای حامد خدادادی، برای همه ی آنهایی که از زخمهای روحشان با من حرف زده اند و برای او که.....

 

محسن در یکی از نامه هایش را نوشته بود: "با این نصف صورت بگو کجای زمین بایستم؟؟!"

حالا من ایستاده ام روی این زمین لعنتی، توی این شهر لعنتی و هرچه پاهایم را محکمتر می چسبانم به خاک، بیشتر ته دلم گود می شود.

حالا من ایستاده ام با صورتی در هم و برهم که هرچه فکر می کند فقط گریه بوده است توی سرگذشتش. صورتی که حتی یک لبخند را نمی تواند کامل کند. می ترسم، هی ناخن می کشم روی دیوارهایی که هرشب با هروله شان از خواب می پرم، دست می برم توی سایه ها و با آنها از سر درد های مداوم حرف می زنم از دایره هایی که توی سرم دور می گیرند، از این سکوت که دارد خفه ام می کند، از این سکوت که دارد خون می کند....

من با همین صورت، با همین موها که گره زده ام به درختان توی حیاط، با همین لبهای بی لبخند بی سرزمین، با همین گریه های بی دلیل و با دلیل، کنارتان به زندگی رسیده ام و نمی دانم اگر نبودید چگونه میان این زمستانها.... چقدر میان این زمستانها تنهاتر بودم.... می ترسم و بو می کشم مثل همان روزها که " عرق می ریختم / گریه می کردم / می خوردم به پله های آخرین روز... " و بو می کشیدم، " موهایم را بو می کشیدم / محض اطمینان..." و آنقدر خسته ام که نه شانه می خواهم نه می خواهم شانه باشم برای کسی.

می دانم که می دانید چه حس ِ سوراخ سوراخی ست که آدم اینطور در خود مچاله شود و پنجره نخواهد نفس کم بیاورد و تپشهای شدید قلبش را از چشمهایش بیرون بریزد.

من خودم را کشیده ام بیرون از اجتماع پریده رنگ آدمهایی که نمی دانم دوست داشتنشان چقدر واقعی است و این کلمات یکبار مصرف را برای چند نفر دیگر مثل من خرج کرده اند، آنهایی که از دیوار کشیدن دور آدمها، از اینکه حصار باشند، از این خفه کردن ها لذت می برند. خودم را بیرون کشیده ام و ایستاده ام کنار شما که اینهمه سال ساییده شدن روحم را توی خیابانهای این شهر دیده اید.

همیشه بوده اید، دستم را گرفته اید و بلندم کرده اید تا دوباره به خدای خوب که روی پشت بام خانه قدم می زند سلام بگویم. شما هستید اما من همیشه غریبم، همیشه تکه های سوخته  ای از من را باد، بلند کرده است و به جایی دور می برد...

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

نفرین به روزگار من و روزگار تو

 

این روزها که میان این همه سبز و سرخ، این همه خون و خفگی دست و پا می زنیم، این روزها که زمین، چیزی نیست جز خوابهای میله میله در چنگال امپراتورانی کبوتر باز، چطور می شود محکم ایستاد و نترسید؟ چگونه می شود گریه نکرد؟ این روزها که مویه و مرثیه کم کم دارد شناسنامه ی این مردم می شود ما با صورتهای نیمه کجای زمین باید بایستیم که متهم نشویم به خیلی چیزها؟! ... پس کی زاویه ی امن ات را نشانمان می دهی مرگ؟؟

من خسته ام و دارم به جاده ها فکر می کنم، به ایران که " جاده های زیادی دارد برای مردن" .....

از اینجا به بعد را تو بخوان که از گیسو بران مداوم من بی خبری، که نمی دانی تلف شدن هزاران قطعه درنا را به اطلاع جنوب رساندن یعنی چه؟ که بوی مخدر خیابانهای بی درخت را نمی شناسی و شاید آنقدر خسته ای که نمی دانی  "این ضایعه ی جبران ناپذیر/ این بیمارستان خصوصی/ این دختر سردسیر..." فقط زیر سقف کلمات زنده است و مگر مسئول کلمه بودن چیز کمی ست؟!...

از این به بعد را فقط تو بخوان

...............................................................................................................................

.....................................................................................................

.................................................................

.......................................................................................................................................................................................................

............

......................................................................

 

 

 

معصومه داوود آبادی

23 / دی ماه / 1388

اراک

/ 4 نظر / 65 بازدید
خواهرت

سلام خواهر جون ! سنگ صبور شدن کار هر کسی نیست ، اگر کسی به زبان آورد که دوستت دارد مطمئن باش که دارد .چون کسی که خودش را دوست دارد پس می تونه دیگران رودوست داشته باشه. پس دوستت دارم.

رحمت

هی که بزرگ می شود آدم تا تاول پا ریگ بکوبد به راه های تهی!..........

محسن بوالحسنی

وقتی تو , خودت, موضوع حرفی من با چه شتابی زودتر از تو می توانم به تو برسم؟ برای پیداکردنش باید کلمه ای پیدا کنم...مثل کلمه ای برای کلمه ای..وگرنه تو خودت موضوع حرفی.بی هیچ کم و کاست تو خود حرفی...مثل همیشه که خودخودشعر

زهرا

معصومه !کاش میشد الان بودم...