بغلم کن مادر

موهایم را نکشیدم

فقط به صورتم کوبیدم

و چشمان مادر را بردم

به خیابان بی درختی

که بوی مخدرخانه هایش

                             من بودم

من

که هرچه کتاب می خوانم

دنیا تاریک تر می شود

از آخرین مرگم چهارسال می گذرد

هنوز اتاقها تختخواب می سازند

بچه می زایند

و زیر ناخنهایشان

               تکه های من است

درها را بست

دست انداخت دور گردنی

که چاقو نخورده

               دیوانه بود

و از تمام زوایا

این من بودم که عاشقش کردم

سال اول

برف تا دکمه های پیراهنم رسید

سال دوم

عجیب به این روزهای عرق کرده شبیه ام

که هی می پرم از خواب

سال سوم

سال چهارم...

چرا این سرما دل نمی کند از من

بغلم کن مادر!

توی رگهایم

جنون تازه ای ست.

 

معصومه داوودآبادی

/ 10 نظر / 26 بازدید
شبنمکده

دست و پايم را بريدند و گفتند بي دست و پا زبانم را بريدند و گفتند بي زبان و چشمانم را اما من امواج احساسم را در هواي مرطوب باور هايتان رها خواهم کرد قبل از آنيکه مغزم غذاي مار هاي پيچيده بر سر هايشان گردد

قبادی

سلام خواهر جون! توی شعرات به یک تکرار می رسم و فکر می کنم از این فضا ، لحن و ساختار فاصله بگیری بهتره. دوستت دارم خیلی زیاد

سحر

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی ( تو بی نظیری)

تینا

سلام مسی جان شعر تازه ات را خواندم... مثل همیشه بود مرسی که هستی که مینویسی...

میثم غفوریان

معصومه خانم خوشحال می شوم سری هم به عقل سرخ هم سری بزنید

بابایی

بغلم کن مادر توی رگهایم جنون تازه ایست ..چقدر دلم خواست مادرم بغلم کند ..هرچند الان خودم مادر کس دیگری هستم ..با احساس بود موفق باشید

طلا

سلام من لینکتون کردم هوای خانه ی من خالی از سکوت شماست [گل]