می بینی؟ مردم خوشبخت اند

دراز می کشم

کنار الفبای روشنگری با دامنی ساده لوح

و عینک آفتابی ام

اشعه های منظبط را

بر چهار گوشه ی چشمم

                    استفراغ می کند

 

من نفس می کشم

زیر پوست شهری که حافظه اش را

کاملا از دست داده

و پیراهنش

از فرط همخوابگی های مکرر

چروکِ چروک

قول داده بودی

مظنه ی موهایم را به آفتاب ندهی

اما انگار

ساقهای سفیدم مدت هاست از دهن افتاده

باید راه بیفتم سمت هجاهای بلند

با این کلمات زمین گیر که ...

 

می بینی؟ مردم خوشبخت اند

صاحب اتاق هایی با رایانه های اصلاح طلب

و زیر سیگاری های دموکرات

باربی های جهان سوم ادامه می دهند خود را

در پوست های برنزه و کلاس های زبان

باید دنیا را بغل کرد و

تا اولین شیرخوارگاه

                     پا برهنه دوید

دست و پاگیر شده ام

ناخن هایم میان حنابندان سایه ها

                                            گیر کرده

     رنگ هم نمی گیرد

سیگارت را روشن کن

دارم کنج قهوه خانه ای سرما خورده

                         دندان درد می کشم

 

 

معصومه داوود آبادی

زمستان٨۴

 

 

/ 6 نظر / 29 بازدید
پردیس سیاسی

دوست دارم این کلمات را دوست دارم دوست

سلام همسایه های ۵

سلام.شعر خوبی بود.پایان بندی خیلی خوبی هم داشت.شما را لینک کردم.شما هم دوست داشتید لینک کنید مرا.

یک مشت هذیان می بافی پشت سر هم که چی؟

سلام همسایه های ۵

سلام.فکر می کنم یه آدم ترسو بزدلیه که از شعر چیزی حالیش نیست متاسفانه[گل]

محبوبه اب برین

معصومه زمستان 84 تو چقدر مثل 31 خرداد 88 است . معصومه تهران خیلی خیلی راه رفته است و همه تنش تاول زده . برای این شهر ارامش دیگر رویاست