نوروز 88

"... و دادگری

معجزه ی نهایی است"

حالا که سهم من از دنیا،‌ واژه است. حالا که هیچ آفتابی،‌استخوان هایم را گرم نمی کند مگر کلمه که از "ابتدا کلمه بود و کلمه خدا بود" می نویسم تا عریان کرده باشم روحم را،‌ تا خداوندی کرده باشم معجزه ی نهایی را.

این تکه پاره ها که می خوانید شانه تکاندن من است از اندوهی که مدام،‌ عمارت تو در توی جانم را در رفت و آمد است،‌ اندوهی شکوهمند که اگر نباشد، نیستم،‌ نمی توانم باشم.

با من به مرور دادگری بیایید،‌ به روزگار تنهایی این روزهای جهان که شاید اتاقی باشد در گوشه ی همین شهر.

اتاقی که پنجره هایش را به روی چشمان اندیشمندتان گشوده است.

 

معصومه داوود آبادی

٢١اسفند٨٧

/ 4 نظر / 20 بازدید
محبوبه آب برین

سلام بر اتاق خانه تکانی شده ی معصومه ...چه روزگار خوبی خواهد بود که تو باشی و این خانه همیشه نو باشد

نسیم فراهانی

لبی دیوانه می خندد اینجا و دندانهایش را می کشد به رخ آیینه ها ... با یک سپید منتظر نظراتتان نشسته ام

زهرا ملوکی

سلام همیشه باید جایی باشد که من بتوانم بگویم دلم برایتان تنگ می شود...تنگ شده!

برج شیشه

رای من و تو، به نام شهرمان، برج شیشه وبلاگی برای اراکی ها به روز شد...